على اكبر دهخدا

1622

امثال و حكم ( فارسى )

اكناف به حضرت او جمع شدند [ و ] او از شكوه و جمعيت ايشان انديشه كرده بوزير و استاد خويش ارسطاطاليس نامه نوشت كه بتوفيق عز و علا حال ما تا اينجا رسيده من ميخواهم بهند و چين و مشرق زمين روم انديشه ميكنم كه اگر بزرگان فارس را زنده گذارم در غيبت من ازيشان فتنه‌ها تولد كند كه تدارك آن عسير شود ( و ) بروم آيند و تعرض ولايت ما كنند راى آن مىبينم كه جمله را هلاك كنم و بىانديشه اين عزيمت را بامضا رسانم ارسطاطاليس اين فصل را جواب نوشت كه بدرستى كه در عالم امم هر اقليمى مخصوصند بفضيلتى و هنرى و شرفى كه اهل ديگر اقاليم از آن بىبهره‌اند و اهل فارس مميزند بشجاعت و دليرى و فرهنگ روز جنگ كه عظيمتر ركن است از اسباب جهاندارى و آلت كامكارى اگر تو ايشانرا هلاك كنى بزركتر ركنى از اركان فضيلت برداشته باشى از عالم و چون بزرگان ايشان از پيش برخيزند لامحاله حاجتمند شوى كه فرومايگان را بدان منازل و مراتب بزرگان رسانى و فى الحقيقة بدان كه در عالم هيچ شرى و بلايى و فتنه وبايى را آن اثر فساد نيست كه فرو - مايه بمرتبهء بزرگان رسد زنهار عنان همت ازين عزيمت مصروف گردانى و زبان عقوبت ( ملامت ) را كه از سنان جان ستان مؤثر و مولم‌تر است از كمال عقل خويش مقطوع گردانى تا براى [ فراغ ] خاطر پنج روزه حيات بتخمين نه بر حقيقت و يقين شريعت و دين نيكو نامى منسوخ نگردد . رباعى : گر عمر تو باشد بجهان تا سيصد * افسانه شمر زيستن بىمر خود بارى چو فسانه ميشوى اى بخرد * افسانهء نيك به كه افسانهء بد . بايد اصحاب بيوتات و ارباب درجات و امرا و كبراء ايشان را بحمايت و وفا و عنايت ( و عطاى ) خويش مستظهر گرداند و بعواطف و عوارف اسباب ضجرت و فكرت از ( حواشى ) خواطر ايشان دور كند كه گذشتگان گفتند : هر مهم كه برفق و لطف بكفايت نرسد بقهر و عنف هم ميسر نگردد . راى آنست كه مملكت فارس را موزع گردانى بملوك ايشان و بهر طرف كه يكى را پديد كنى تاج و تخت ارزانى دارى هيچ كس را بر همديگر [ ترفع و ] تفوق و فرمانفرمائى ندهى تا هريك بر مسند ملك مستند براى جويش بنشيند . تا جورى غرور عظيم است [ و ] هر سرى كه تاج يافت باج كسى قبول نكند و بغيرى ( سر ) فرو نيارد ميان ايشان چندان تقاطع و تدابر و تغالب و تقاتل پديد آيد بر ملك ، و تفاخر و تكاثر بر مال ، و تنافر برحسب ، و تحاسر [ بر ] حشم كه بانتقام تو نپردازند [ و ] از مشغولى به يكديگر ( از ) گذشته ياد نتوانند كرد و اگر تو بدورتر اقصاى عالم باشى هريكى از ايشان ديگرى را بحول و قوت و معونت تو تخويف كنند و ترا و بعد ترا امانى باشد اگرچه روزگار را